#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_282
- همون آقا! کلانتري منظورمه!
روزبه مثل برق از جایش بلند شد و گفت:
- اوهوم! اون یارو ... پسره!
نسرین گفت:
- می خواي من برم درش بیارم؟! مامان جان اون بنده ي خدا بی تقصیره!
- نه! نمی خواد، یعنی خودم می رم ممنون.
- می خواي ...
اما حرفش را خورد. « می خواي بیام پیش مهرانا » می خواست بگوید
- خب پس مراقب باش یه وقت با پسره گلاویز نشی مامان!
روزبه به سردي گفت:
- نه، خیالتون راحت!
و تلفن را قطع کرد. از روي مبل پیراهنش را برداشت و به تن کرد. توي آینه نگاهی به خودش انداخت و راه افتاد؛ اما جلوي در آپارتمان
کمی مکث کرد و اندیشید که مهرانا از صبح تا حالا چیزي نخورده. هر چه خواست بی خیالش شود نشد و بی حوصله دو تا تخم مرغ توي
romangram.com | @romangram_com