#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_280

فریده مقابل مهرانا ایستاد و در برابر چشمان مشتاق روزبه، نگاه نگران مادرش، خنده هاي ریز و پراشتیاق آرزو و رامین، تبسم پدرانه ي

میثم جعبه را گشود و از داخلش انگشتري سفید و ساده با یک نگین الماس درشت و براق را در آورد و با لبخندي پر مهر خطاب به مهرانا

گفت:

- عروسک قشنگم، دستت رو به من می دي؟!

مهرانا نگاهی به مادرش انداخت که بدتر از خودش گیج و مبهوت به نظر می رسید. میثم حرف دل روزبه را زد و گفت:

- می ذاشتی خود روزبه دست مهرانا کنه!

فریده گفت:

- حالا نامحرمن!

روزبه توي دلش گفت:

«. نامحرم؟! من امشب تا یه لب از مهرانا نگیرم خوابم نمی بره »

و قلبش هري ریخت!

***

از صداي زنگ تلفن دل روزبه هري ریخت و از روي کاناپه برخاست. جدي جدي خوابش برده بود. نگاهش اول روي در بسته ي اتاق


romangram.com | @romangram_com