#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_279


فریده با تعلل گفت:

- آخه این قدر زیاد ...
میثم بلافاصله گفت:

- حق با شماست! براي اینکه حرفی توش نباشه اسم نامزدي رو هم بر می داریم. فقط هر وقت روزبه جان خواست با مهرانا جون بره بیرون

قبلش من یا مادرش با شما هماهنگ می کنیم. بدون حضور بزرگ ترا و بدون دخالتشون! این طوري بهتره و به قول نسرین خانم نه خانی

اومده و نه خانی رفته!

فریده در تصحیح کلام میثم گفت:

- چه کنم دیگه اگه اعتراض کنم سریع واسم حرف در میارن و می گن مادر شوهر بازیش گل کرده!

نسرین خنده ي بی رمقی کرد؛ چرا که می دانست خون، خون مهرانا را می خورد و از قیافه اش پیدا بود و می ترسید آبروریزي راه بیندازد.

فریده کیفش را برداشت و از داخلش جعبه ي مخمل سبز رنگی در آورد و از پشت میز برخاست. نگاه متحیر مهرانا اول روي مادرش بعد

اما نتوانست و زبانش بند آمده بود. حتی نمی توانست بغض « نه » روي تک تک افراد دور میز چرخید. می خواست حرف بزند و بگوید

گلویش را قورت بدهد. یک لحظه با خودش گفت:

«! آروم باش دختر، هیچی نمی شه! اما الان آروم بگیر و صبر کن به وقتش »


romangram.com | @romangram_com