#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_278


«... پس هی گفتن بیایین شمال واسه این بود که نمک گیرمون کنن و مجبورمون کنن »

داشت با خودش حرف می زد که از صداي مادرش یکه خورد!

- چی بگم والا! کی بهتر از روزبه جان! آقا، مودب، خوش اخلاق و بدون تعارف من از خدامه ...

مهرانا نگاه غضب آلودي نثار مادرش کرد که سبب شد نسرین سرخ شود و براي تصحیح حرفش گفت:

- ولی خب هر چه دختر و پسر خودشون بخوان!

فریده سریع گفت:

- پسر که از خدا خواسته؛ دختر گلمم با یکی دو بار رفت و آمد که نمی تونه نظر قطعی بده. براي همین ما فکر کردیم تا یک ماه و نیم

دیگه این دو تا نامزد باشن ... نامزد که نه، یه جورایی زیر نظر ما بزرگ ترا برن و بیان تا همو بشناسن، بعد براي اوایل مهرماه که می شه

نیمه شعبان ما رسما بیایم خونه تون براي بله برون!

نسرین که از فرم نگاه کردن مهرانا فهمیده بود صد در صد با این قضیه مخالف است و از طرفی هم نمی دانست چه بگوید، ناگهان فکري به

ذهنش رسید و گفت:

- راستش ما رسم داریم این مدت نامزدي یه مدت طولانی تر باشه! پس اگه می شه مهرانا و روزبه جان حداقل تا عید نامزد بشن. البته

نامزد که نه، به قول شما برن و بیان و اون وقت اگه خواستن براي عید خواستگاري رسمی می کنید و بله برون. اگر هم نه که نه!

romangram.com | @romangram_com