#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_277
میثم:
- روزبه پیش خودم توي شرکت کار می کنه! یه ماشین داره و از ساختمونی که تازگی تموم کردیم یکی از واحداش مال خودشه. پسر خوب
و لایقیه؛ اینو من نمی گم، اینو عملکردش نشون می ده و خلاصه که ظاهر و باطن اینه که می بینید!
خندید و ادامه داد:
- راستش من تو خواستگاري خودمم حرف نزدم و اصلا براي کسی خواستگاري هم نرفتم، اما دارم رسما مهرانا جان رو براي روزبه
خواستگاري می کنم!
فریده رشته ي سخن را در دست گرفت و رو به نسرین گفت:
- منو تو که همو می شناسیم و چیزي از هم پنهون نداریم. خودت خلق و خوي منو می شناسی، نه اهل مادر شوهر بازیم و نه بلدم بد باشم.
چون هم پسر دارم و هم دختر؛ دلم می خواد همون طور که دخترم توي راحتی و آسایش باشه، دختر مردمم کنار پسرم راحت باشه. براي
همین صادقانه بگم روزبه فقط یه ایراد کوچولو داره و اونم اینه یه خرده ولخرجه که مطمئنم اگه ازدواج کنه اون اخلاقشم با کمک همسرش
کنار می ذاره! دیگه نمی دونم چی بگم.
مهرانا ناخواسته اخم کرد و سرش را پایین انداخت. باورش نمی شد آن ها این قدر بی ادب باشند که حالا ... اینجا ... داشتند از او
خواستگاري می کردند. با خودش گفت:
romangram.com | @romangram_com