#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_276
مسئله سبب شد کلی بخندند و خوش بگذرانند. حتی مهرانا هم از آن حالت کسالت و خمودگی در آمد. میثم ابتدا همگی را به یکی از
فروشگاه هاي شیک و بزرگ برد و خانم ها کلی خرید کردند؛ از لباس خانگی گرفته تا سوغات و سبدهاي حصیري! بعد هم یک راست
رفتند رستوران. یک فست فود دنج و زیبا کنار ساحل. یکی از ترانه هاي زیباي محسن چاووشی در حال پخش بود و محیط زیباي رستوران
را رویایی تر و دل انگیزتر می کرد.
آخ که چه لذتی داره نازِ چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
میثم با اشاره ي فریده جاي خلوتی را داخل رستوران برگزید، چون میزهاي لب ساحل تقریبا پر شده بود و بحث مهم آن ها به جایی کم
رفت و آمد و سر و صدا نیاز داشت.
آرزو و رامین ریز ریز می خندیدند و روزبه دل توي دلش نبود. با آن پیراهن سفید آستین کوتاه و شلوار جین مشکی و عطر و ادکلنی که
روي هیکلش خالی کرده بود، حسابی خواستنی شده بود.
نسرین از گوشه کنایه هاي ظریف فریده یک چیزهایی دستش آمده بود، اما مهرانا توي هپروت خودش سرش به منو گرم بود.
میثم براي همه پیتزا با مخلفاتش سفارش داد و پس از کمی مقدمه چینی در مورد آب و هوا، مسکن و جوانان بالاخره گفت:
- راستش نسرین خانم شما هم جاي خواهر بنده؛ این روزبه ما رو که می شناسید ...
زنگ خطر براي مهرانا به صدا در آمد و از نگاه شیطون و خندان آرزو فهمید که بله!
romangram.com | @romangram_com