#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_275
آرزو خندید:
- تو که ظهر یه کم بیشتر نخوردي. پاشو دیگه!
مهرانا دوباره سر جایش دراز کشید و گفت:
- آرزو جون من نمیام. برو به بقیه بگو مهرانا سیره و نمیاد.
آرزو هول شد و گفت:
- پاشو دیوونه! بی تو که نمی شه؛ بعدشم همین حالا که نمی ریم رستوران! اول می ریم دور می زنیم بعد می ریم رستوران. پاشو دیگه و ضد
حال نزن! پاشو مهرانا! تازه تا یه فصل آرایش کنی و حاضر بشی ساعت هشت شده. پاشو دیگه!
و زیر لب گفت:
«! چه عروس ناز نازویی »
مهرانا نشنید و آرزو با خنده از اتاق بیرون رفت. مهرانا با حرص و خشم با خودش گفت:
اي خدا کی می شه برگردیم، دیگه خسته شدم! دختر خل الکی می خنده! مثل خرس غذا خورده، همچین می گه پیتزا بخوریم انگار دو »
«! روزه غذا نخورده
وقتی همه حاضر و آماده جلوي در ویلا جمع شدند، میثم پیشنهاد جالبی داد. اینکه همگی با یک ماشین بروند؛ جایشان تنگ می شد، اما این
romangram.com | @romangram_com