#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_274
صالح حرف بزند و چون نتوانسته بود دیگر حوصله ي ماندن در ویلاي خانم اطیابی را نداشت. ماسک خونسردي زد و با طعنه گفت:
- بیا تو آرزو چرا در می زنی؟
و همین که آرزو داخل شد ادامه داد:
- تو که ظهر خوب اومدي تو!
آرزو متوجه بی حوصلگی و طعنه اش نشد و غش غش خندید.
- پاشو مهرانا چقدر می خوابی؟
مهرانا مثل بچه ها چشمانش را مالید و گفت:
- نه بابا تازه خوابم برده بود. مامانم پایینه؟
- آره پاشو! پاشو که یه برنامه ي ویژه داریم!
- برنامه ي ویژه؟!
- آره قراره بریم رستوران؛ می خوایم بریم پیتزا بخوریم!
مهرانا با چشمان گرد و متحیر نگاهی به آرزو انداخت و گفت:
- واي نه تو رو خدا! هنوز جوجه ي ظهر روي دلمه! پیتزا رو دیگه کجا بذارم!
romangram.com | @romangram_com