#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_273


و هم پاي رامین از ویلا خارج شد.

میثم، دکتر، مهران و روزبه توي حیلط بساط منقل و جوجه را راه انداخته بودند و خانم ها داخل ویلا در حال گپ و گفت سفره ي ناهار را

حاضر می کردند. روزبه مثل عقاب شکاري سایه به سایه ي مهران بود تا مبادا او نزدیک مهرانا شود و چون مهران این موضوع را فهمیده

بود، از نزدیک شدن به مهرانا اجتناب می کرد.

اما آرزو که متوجه این موضوع شده بود، یواشکی این قضیه را به مادرش گفت و هر دو کلی به رفتارهاي روزبه خندیدند.

وقتی خانواده ي گلزار از ویلاي دکتر بیرون آمدند نزدیک چهار بعد از ظهر بود. با ناهار خوشمزه و پذیرایی مفصل پس از غذا، همگی براي

استراحت به اتاقشان رفتند. مهرانا که سبک تر از مادرش غذا خورده بود خوابش نبرد، اما نسرین تقریبا بیهوش شد. مهرانا از خدا خواسته

موبایل مادرش را برداشت و پنهانی خودش را به ساحل رساند. خدا خدا می کرد روزبه با آن سماجت بیمارگونه اش آن اطراف پیدا نشود،

اما خب شانس با مهرانا یار نبود.

صالح بوتیکش نبود و به کاشان رفته بود و از آن سو موبایلش هم آنتن نمی داد. مهرانا کسل و بی حوصله به ویلا برگشت و چون روزبه را

توي سالن دید با سرعت برق خودش را به اتاقشان رساند. می دانست اگر معطل کند روزبه بدش نمی آید با او حرف بزند. این قدر در حال

و هواي خودش بود که پاك حرف هاي او را فراموش کرد.

نزدیک غروب بود. مهرانا تازه خوابش برده بود که با صداي آرزو بیدار شد. کسل تر از ظهر به نظر می رسید، دلش می خواست حتما با

romangram.com | @romangram_com