#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_272
فکر کرد اگر مانتو بپوشد بقیه می فهمند که روزبه از او خواسته مانتو بپوشد و این را نمی خواست!
به هرحال چاره اي نبود، روزبه راست می گفت و بند سوتینش قشنگ پیدا بود. تونیک را با یک تاپ عوض کرد و مانتوي خنک و نازکش را
پوشید.
روزبه همان جا وسط سالن منتظرش ایستاده بود و البته رامین هم جلوي در ویلا بود. مهرانا بی آنکه نگاهی به روزبه بیندازد جلو جلو راه
افتاد. روزبه طاقت نیاورد و بی اختیار غرولند کرد:
- لطفا سوالاي مربوط به درس و دانشگاه رو نگه دار و از خودم بپرس!
مهرانا بی خیال نگاه کنجکاو رامین شد و رو به او گفت:
- ا مگه شما تجربی خوندین!
روزبه دستش را توي جیب شلوارش زد و با شیطنت گفت:
- نه اما انگار گفته بودین از رشته ي معماري خوشتون میاد!
مهرانا بی اختیار خنده اش گرفت و با حالت قهرآمیزي از تکه کلام همیشگی اش استفاده کرد:
- ایش!
روزبه اول تعجب کرد و بعد خندید. مهرانا دستی به سر رامین کشید و گفت:
- بیا بریم دیگه!
romangram.com | @romangram_com