#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_271

روزبه بی مقدمه به مهرانا دستو داد:

- یه مانتو روي این تونیکت بپوش!

مهرانا ابرویش را بالا برد و با تمسخر گفت:

- ببخشید؟!

روزبه جدي تر از قبل گفت:

- شنیدي چی گفتم!

مهرانا اخم کرد و با غیظ گفت:

- از اون دسته آقایون بودین که به لباس ...

روزبه مقصودش را دریافت، اما بی پروا و رك زمزمه کرد:

- بند لباس زیرت کاملا پیداست! حالا لطف می کنید یه مانتو تنتون کنید؟!

چنان با حرص و بی رودربایستی حرفش را زد که مهرانا از شرم گر گرفت و بلافاصله گفت:

- باشه!

و عقب گرد کرد و بالا رفت. نمی دانست چه کند، از یک سو وقتی توي آینه لباسش را برانداز کرد دید حق با روزبه است و از طرفی هم


romangram.com | @romangram_com