#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_270
- بعدا که زنت شد بهش می گم منو اغفال کردي!
روزبه خندید و آرزو بیرون رفت.
چتري هاي بلند مهرانا که روي ابرو و پیشانی اش را پوشانده بود، با آن لب هاي نیمه باز و چشمان متحیر و زیبایش که از دیدن آن دو در
اتاقش متعجب شده بود، همه و همه روزبه را دیوانه تر می کرد. دستش را روي قلبش گذاشت و درست رو به روي اسپیلت قرار گرفت تا
باد کولر گرماي وجودش را تسکین دهد.
برخلاف ظاهر سردش به دخترها، از درون آتش گداخته بود و پر از احساسات لطیف و شاعرانه! فقط هیچ گاه دختري به دلش نمی نشست.
آدم شلخته اي نبود که براي هواي نفسش هر کسی را به حریم دلش راه دهد و مهرانا اولین و مهم ترین آدم زندگی احساسی اش بود.
خوشگل بود با چشمان اغواگر، رفتار و خلق و خوي متغیر که براي او دلچسب بود. عطر و بویش هم خاص و مجذوب کننده بود. روزبه را
که خیلی روي جزییات اهمیت می داد، آشفته و بی قرار می کرد. حس تمنایی که در وجودش بود سبب می شد هر لحظه بیشتر از پیش بی
قرار رسیدن به مهرانا شود. امشب حتما به او اعتراف می کرد که دیوانه اش شده!
از کلافگی و افکار تب آلودي که توي دلش افتاده بود، از اتاق بیرون زد و خودش را به طبقه ي پایین رساند.
وقتی همه توي سالن جمع شدند تا به خانه ي دکتر بروند، ناخواسته خودش را به مهرانا رساند و نسرین چون حس کرد حرفی با مهرانا
دارد، از آن دو فاصله گرفت.
romangram.com | @romangram_com