#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_267

- خواستگاري اصلی رو توي تهران می ریم!

آرزو همان طور با ذوق زمزمه کرد:

- آخ جون، عروسی!

روزبه ته دلش قند آب می شد. همین که آرزو پایش را از آشپزخانه بیرون گذاشت؛ روزبه او را کنار کشید و آهسته گفت:

- آرزو یه کاري بگم واسم می کنی؟

همان موقع نسرین از اتاقشان خارج شد و نزد فریده پایین آمد.

روزبه سریع گفت:

- می گم یه جوري ... یه کاري می کنی من ... مهرانا رو ببینم؟!

- وا الان میاد پایین ببینش دیگه!

روزبه با کلافگی گفت:

- نه! منظورم اینه که می خوام بی روسري ببینمش!

و بعد به چشمان بهت زده ي آرزو خندید و گفت:

- بابا قراره زنم بشه ها! یه نظرم که ...


romangram.com | @romangram_com