#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_268

آرزو با لحنی میان شوخی و جدي گفت:

- کثافت!

- آرزو!

آرزو سریع گفت:

- یه نقشه دارم!

مهرانا تونیک توسی قشنگی با شلوار جین بنفش چرك و خوشرنگی پوشیده بود و مقابل آینه ضد آفتاب می زد که ناگهان در باز شد.
آرزو در حالی که دست روزبه را می کشید، وانمود کرد حواسش نیست که آنجا را به او و مادرش داده! و بعد ناگهان رو به مهرانا که با

تعجب آن دو را نگاه می کرد، گفت:

- واي مهرانا جون ببخشید. یه لحظه یادم رفت اینجا مال شماست! بخشید، بریم روزبه!

روزبه قشنگ او را سیر نگاه کرد، بعد هم سرش را پایین انداخت و ببخشیدي گفت و همراه آرزو از اتاق خارج شدند.

همین که داخل اتاق روزبه شدند، آرزو گفت:

- قرار بود فقط یه نظر ببینی ها!

روزبه با تعجبی آمیخته به اشتیاق گفت:

- مهرانا موهاش کوتاهه؟

romangram.com | @romangram_com