#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_262
مهران بی پرواتر از قبل گفت:
- پس مهرانا تو بیا!
روزبه که از قفل کردن ماشینش فارغ شده بود، خیلی جدي و رسمی رو به مهران گفت:
- شما بفرمایید ما همگی با هم میایم!
مهرانا از حس تملکی که روزبه رویش داشت، خوشش می آمد و البته این یک حس گذرا بود چرا که از مهران و دعوت صریحش و آن
طور بی پروا خطاب کردنش بدش آمد.
آرزو حین ورود به ویلا گفت:
- فکر کنم روزبه غیرتی شده!
مهرانا حرفی نزد و هر لحظه بیشتر معذب می شد. فکر کرد:
«! این دیوونه از عشق و عاشقیش رفته همه جا جار زده »
و تا داخل شدند همراه نسرین براي تعویض لباس به اتاقشان رفتند.
روزبه داخل آشپزخانه شد و رو به مادرش گفت:
- مامان تو رو خدا امشب به خاله و مهرانا بگید دیگه!
romangram.com | @romangram_com