#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_261
برخلاف انتظارش روزبه کلا سکوت کرد و گره ي اخمی هم بین ابرویش انداخته بود که سبب شد بقیه را هم جو بگیرد و کسی تا رسیدن به
ویلا حرفی نزد.
مهرانا احساس خاصی داشت و فکر می کرد ته تهش قرار است با یک پیشنهاد دوستی مواجه شود، نه اعتراف به عاشق شدن! فکر کرد
حالتی که الان پیش آمده درست شبیه وضعیتش با صالح است؛ منتهی برعکسش و این بار او بود که دوست داشته شده بود و به او اعتراف
کرده بودند که عاشقش شده اند! برایش جالب و دلپذیر بود، نه اینکه علاقه اي به روزبه داشته باشد، اما فکر کرد این حالت خیلی شیرین
تر است تا حالتی که خودش و صالح داشت. چقدر به صالح التماس کرده بود و حتی گاهی اوقات خودش را خوار و ذلیل! اما حالا بی آنکه
قصد دلبري داشته باشد مورد توجه قرار گرفته بود. نه اینکه قبلا کسی به او اظهار علاقه نکرده باشد، اما این طور صریح، یک دفعه و دور از
انتظار؛ نه!
یاد خودش افتاد؛ یاد روزي که به بوتیک صالح رفت و صادقانه به صالح گفت که عاشقش شده است.
به محض اینکه از ماشین پیاده شدند، مهرسا که با مهران همراه شده بود، خطاب به آن دو گفت:
- بیاین بریم خونه ي ما دیگه! ناهار اونجایین.
مهرانا حرفی نزد، اما آرزو گفت:
- حالا بریم بعد میایم.
romangram.com | @romangram_com