#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_260


- چی می گه؟

- می گه ...

آه عمیقی کشید و عمدا گفت:

- حتما شوخی کرد.

و قبل از اینکه به آرزو مجال دهد تا روي حرف هاي برادرش صحه بگذارد، از مقابلش برخاست و به طرف ماشین رفت. اصلا حواسش نبود

روزبه پشت فرمان نشسته و همین که خواست بنشیند، او را دید و سریع عذرخواهی کرد که پیاده شود، اما روزبه با لحنی پرخواهش و البته

دستوري گفت:

- بشین مهرانا!

مهرانا معذب، شرمگین و کلافه توي ماشین نشست. صندلی هاي چرم ماشین حسابی داغ بود؛ شیشه اش را پایین داد تا کمی هوا بخورد، اما

هوا به قدري خفقان آور بود که پشیمان شد. روزبه گفت:

- گرمته؟!

و قبل از اینکه مهرانا حرفی بزند، گفت:

- شیشه رو بده بالا الان کولر رو روشن می کنم!

romangram.com | @romangram_com