#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_259

- از اینکه من عاشق تو هستم!

و بی اعتنا به دهان نیمه باز و قیافه ي بهت زده اش از او فاصله گرفت. به محض رفتنش مهران که همچنان در حال انتخاب بود، نگاهش

کرد و به طعنه گفت:

- منم خبر نداشتم!

مهرانا این قدر شوکه شد که جوابی به کنایه ي مهران نداد و همان جا روي یکی از صندلی ها نشست. با خودش گفت:

«؟ من خر می خواستم به این در مورد صالح بگم! یا خدا! چی گفت اصلا »

آرزو فهمید بالاخره روزبه یک حرف جدي به مهرانا زده، اما وقتی کنارش نشست بی آنکه چیزي بروز بدهد، خیلی عادي گفت:

- اه اه تو و روزبه چطور انبه می خورین؟ من از مزش بدم میاد!

مهرانا خواست جمله ي روزبه را براي آرزو تکرارا کند، اما حرفش را خورد. چون دو سه بار بی هدف گفت:
- آرزو این داداشت ... روزبه ...

عاقبت آرزو گفت:

- مهرانا این داداشم خیلی دل نازکه ها!

مهرانا سرش را جلو آورد و معترضانه گفت:

- آرزو روزبه چی می گه؟

romangram.com | @romangram_com