#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_258

- می شه تو هم دوباره همون جوري سرد و جدي بشی؟

مهرانا پشت چشمی نازك کرد وگفت:

- چه ربطی داره؟

خواست برود که روزبه دستش را گرفت و با خونسردي خطاب به فروشنده که می پرسید شما چی می خورین؛ گفت:

- دو تا انبه؛ فقط انبه بذارین!

مهرانا از اینکه دستش توي دست او بود، خجالت می کشید و حتی رویش نمی شد به عقب برگردد. می دانست آرزو و رامین این حرکت

برادرشان را دیده اند و بیشتر از آن دو خجالت می کشید؛ چون روزبه محکم دستش را گرفته بود با تضرع زمزمه کرد:

- روزبه دستم! زشته جلوي خواهر و برادرت!

روزبه نگاهش کرد و براي نخستین بار نگاهش سرد و عصبی بود.

- همه خبر دارن جز خودت!

و دستش را رها کرد.

مهرانا نفس راحتی کشید و در حالی که بستنی اش را از دست او می گرفت، گفت:

- از چی خبر دارن؟


romangram.com | @romangram_com