#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_257


- بریم با ماشین من یه دوري بزنیم و بستنی بخوریم!

همه از این پیشنهاد استقبال کردند، چون هوا بدجوري گرم بود. مهران و رامین جلو نشستند و دخترها هم عقب. آرزو تنها کسی بود که

متوجه نگاه هاي بی قرار برادرش به روي مهرانا بود. دلش برایش می سوخت، اما مهرانا اصلا توي باغ نبود و سر حرف را با مهران باز کرده

بود و در مورد دانشگاه و رشته اش سوال می کرد. آرزو دو بار سعی کرد حرف را عوض کند، اما بی فایده بود. نه مهرانا و نه مهران قصد

رها کردن بحث کسالت بارشان را نداشتند. حرف هایشان گرچه جدي بود، اما روزبه دلش داشت از حلقش بیرون می آمد. براي خودش

را می فهمید. « حسادت » و « غیرت » هم عجیب بود که چرا چنین حسی دارد، انگار تازه داشت معناي کلماتی مثل
به محض اینکه جلوي بستنی فروشی پیاده شدند، مهران و روزبه براي خرید جلو رفتند. مهرانا به آرزو گفت:

- می شه به روزبه بگی براي من فقط انبه بگیره!

آرزو از فرصت استفاده کرد و گفت:

- قربونت خودت بهش بگو!

مهرانا جلو رفت، اول خواست به مهران بگوید اما دید باز با روزبه راحت تر است. کنارش ایستاد و گفت:

- می شه براي من فقط انبه بگیري؟

روزبه بی اعتنا به درخواستش فرصت را غنیمت شمرد و آهسته زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com