#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_256
مهرسا گفت: ما شیش نفریم!
مهران گفت:
- تو بیا اینجا. آرزو خانم، روزبه و رامین با هم یه تیم می شن.
مهرانا و مهرسا یک سو و مهران هم طرف دیگر ایستاد. روزبه، آرزو و رامین هم وسط رفتند.
قیافه ي روزبه دیدنی بود و این قدر توي فکر و خیال بود که همان اول توپ به پهلویش خورد و بیرون رفت. مهرانا کاملا متوجه سنگینی
نگاهش بود، اما خودش را دربست به کوچه ي علی چپ زد.
وقتی نوبت آن ها رسید وسط بایستند، روزبه با انگشت به مهرانا اشاره کرد تا او را اول بزنند. آرزو که کاملا حال برادرش را درك می کرد،
همکاري کرد و چون مهرانا می دانست این توطئه از جانب اوست، وقتی به سمت روزبه آمد گفت:
- ا روزبه چرا همش منو می زنید؟
روزبه با نگاه رنجیده اي به چشمانش زل زد. این قدر نگاهش تکان دهنده بود که مهرانا را غافلگیر کرد. نمی دانست که همه ي حرکاتش
براي روزبه خواستنی است. براي روزبه بی آن که عشوه اي بریزد یا لوندي کند، تحریک آمیز بود و دلش بدجوري براي بودن با او بی تاب
بود!
بلافاصله پس از اتمام بازي، قبل از اینکه مهران مجال برنامه ریزي دوباره بدهد، روزبه گفت:
romangram.com | @romangram_com