#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_252


«! می ده، واي به حال اینکه یه ذره رو ببینه

ساعت حول و حوش ده بود. مهرانا و آرزو آخرین نفراتی بودند که توي ویلا از خواب بیدار شدند. به نظر روزبه صورت مهرانا حتی وقت

بیدار شدن هم ملوس بود. نمی دانست هرقدر دل او بی قرار مهراناست، برعکس مهرانا از او بیزار است و فقط حفظ ظاهر می کند؛ این

قدري که قضیه ي موبایل را هم بی خیال شده بود.

بعد از صبحانه مهرسا به ویلایشان آمد و بعد از سلام و احوالپرسی با اهالی خانه گفت که مادرش همه را براي ناهار دعوت کرده و از آرزو و

مهرانا خواست یک سري به دریا بزنند.

دخترها شاد و سرزنده لباس پوشیدند و از خانه بیرون رفتند. مهرانا با شگفتی گفت:

- واي خدا! هوا این قدر توي ویلا خنک بود که من فکر می کردم الان بیرونم همین جوریه!

آرزو گفت:

- الان حال می ده بریم لب ساحل آب تنی!

مهرانا پرسید:

- این طرفا از این طرح هاي سالم سازي ندارن؟ من بدم میاد با لباس برم توي آب.

تا مهرسا خواست جوابش را بدهد، صدایی هر سه نفرشان را مخاطب قرار داد.

romangram.com | @romangram_com