#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_251


زهره همسر دکتر تمجیدي این قدرها که نسرین تعریف کرد زیبا نبود، فقط کم سن و سال نشان می داد و اصلا به او نمی آمد همسر دکتر

و مادر دو فرزند هجده و بیست و سه ساله باشد.

چون تازه از راه رسیده بود، دعوت خانواده ي گلزار « مهران » . از همه چیز بدتر نام پسر دکتر بود که مهرانا با شنیدنش آه از نهادش در آمد

را نپذیرفت و در ویلایشان در حال استراحت بود. دخترشان مهرسا خیلی زود با مهرانا و آرزو جور شد.

مهرانا کاملا سنگینی نگاه روزبه را روي خودش حس می کرد و چون چشمک و اشاره ي نسرین هم مضاف این نگاه ها شده بود تا او به

روزبه توجهی نشان دهد، عمدا لج کرد و محلی به او نداد که با اشتیاق او را برانداز می کرد.

مهرانا کسل و بی حوصله غرق خاطرات گذشته اش بود؛ یاد صالح افتاده بود که بیشتر اوقات او را مهران خطاب می کرد و آه عمیقی کشید.

دور از هیایوي آرزو و مهرسا به این فکر می کرد که آیا صالح واقعا آن طور که مادرش می گوید، بود؟ یعنی او به خاطر این که همیشه از

حضور و وجود زنان اشباع بود، زیاد به پرو پایش نمی پیچید و غریزه اش را سرکوب می کرد؟ اگر این طور بود او اصلا حسی نداشت که به

پاي مهرانا بریزد، اما مهرانا عشق و تمنا را در نگاه صالح دیده بود!

تصمیم گرفت زیاد به گذشته نیندیشد و باید به برقراري دوباره ي رابطه شان امیدوار می شد. از دیدن چشمان روزبه که روي صورتش قفل

شده بود، عصبی شد و با خودش گفت:

من باید حال این پسره ي هیز رو بگیر! آره ارواح عمش؛ پسره خیلی ماهه و تا حالا به هیچ دختري محل نداده! این داره منو تو جمع قورت »

romangram.com | @romangram_com