#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_250
نسرین چند لحظه مکث کرد و چون چشمان زیباي دخترش را اشک آلود دید، با لحنی دلجویانه گفت:
- عزیزم، متاسفم! بد حرف زدم. خواهش می کنم از دستم ناراحت نشو! مقایسه ي بدي بود!
ضربه اي به در اتاق خورد و صداي آرزو حواس هر دویشان را پرت کرد. نسرین در را گشود و آرزو گفت:
- ببخشبد خاله جون، مامان گفت بیاید می خوایم میوه و عصرونه بخوریم.
- ممنون آرزو جون، الان میایم!
آرزو رفت و نسرین به سمت ساك لباسشان رفت. در حالی که براي مهرانا لباسی در می آورد، گفت:
- نمی دونی این همسایه ي فریده اینا چه خانواده ي خوبی هستن! شوهرش دکتر تمجیدي معروفه و متخصص اطفله؛ خانمش این قدر
خوشگل و جوونه که من فکر کردم دخترشه. تازه دو تا بچه هم دارن!
مهرانا نمی خواست کدورتی بین خودش و مادر مهربانش به وجود بیاید، براي همین گفت:
- روزبه که گفت اونا فقط یه دختر دارن!
- نه پسرشون دانشجوي پزشکیه و بابل درس می خونه؛ همین نیم ساعت پیش رسید. دخترشونم همسن توئه و اونم می خواد پزشکی
بخوونه؛ خوبه باهاش دوست بشی.
مهرانا پوفی کرد؛ تیشرت اناري رنگش را با شلوار جین خوش دوختش به تن کرد و پس از مرتب کردن روسري اش همراه نسرین پایین
رفت.
romangram.com | @romangram_com