#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_249
- نوزده سال! اردیبهشت نوزده سالت شد. بعدشم من گفتم ازت خوششون اومده، نگفتم ازت خواستگاري کردن که!
- به هرحال! من از این پسره خوشم نمیاد، نقشه اي نکشی!
نسرین حرصی شد و گفت:
- می دونی چیه مهرانا، از دید من این پسر هیچ اشکالی نداره. چون قدر گوهر رو دونسته! اگه این قدر بهت زل می زنه، از ندید بدید
بودنش نیست که تا حالا دختري مثل تو ندیده. می دونی فریده چی می گه؛ می گه روزبه محل هیچ دختري نمی ذاره و همیشه دخترا
آویزونش بودن، اما گفته مهرانا دختر خوبیه، متین و با وقار و روزبه بهت علاقمند شده!
مهرانا از کنایه ي مادرش دلخور شد و گفت:
- نخیر مامان، بهشون بفرمایید که به پسرشون بگن مهرانا متین و نحیب و با وقار نیست؛ مهرانا کلا توي باغ نیست!
نسرین با لحنی گزنده گفت:
- ببین مهرانا اونی که سنگش رو به سینت می زنی اگر هم با تو بود و دست از پا خطا نکرد، واسه خاطر عشق و احترام به تو نبود! بچه اي و
نمی فهمی؛ اون نگاهت نکرد چون همه رقم توي دست و بالش بود. چاق، لاغر، خوشگل، زشت، سفید، سبزه ...
مهرانا حسابی ناراحت شد و با بغض گفت:
- مامان! دستت درد نکنه!
romangram.com | @romangram_com