#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_247
- نه اصلا!
پاسخ روزبه قاطعانه و کوتاه بود. مهرانا با خودش گفت:
«؟ اه لعنتی! یه کلام بگو تو چی؟ داري؟! اه چرا نمی پرسه »
و هر چه مهرانا انتظار کشید، بی فایده بود. روزبه از همه چیز حرف زد جز اینکه بپرسد که چرا یاد دوست دختراي من افتادي؟ و مهرانا
فکر می کرد:
«!؟ با این قیافه ي خوشگل مگه می شه دوست نداشته باشه؟! من به این چلمنی داشتم، این نداشته باشه »
با ورود به ویلا هر دو حیرت کردند. دوستی خانواده ي گلزار و خانواده ي ویلاي کناري، آقاي تمجیدي، خیلی زود جدي شده بود.
مهرانا فکر کرد:
«! خدا رو شکر جز چشماي مامان که برق می زنه، هیچ کس حواسش به ما نیست »
و همزمان اخم کوچکی به مادرش کرد.
روزبه به تنهایی خریدها را به آشپزخانه برد و مهرانا بعد از سلام و احوالپرسی براي تعویض لباس بالا رفت. نسرین پشت سرش داخل اتاق
مشترکشان شد. اتاقی که متعلق به آرزو بود و در اختیار آن دو گذاشته شده بود.
نسرین بدون مقدمه چینی پرسید:
romangram.com | @romangram_com