#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_246

- ه ... هیچی! مهرانا تو با من مشکل داري؟

- مشکل نه، اما دوست ندارم ... ببین آقا ...

- روزبه، بگو روزبه لطفا!

- ببین روزبه من خوشم نمیاد همه یه جوري در موردمون فکر کنن. می فهمی که چی می گم؟! یه دختر و پسر جوون ... لابد فکر می کنن ما

با هم رابطه اي پیدا کردیم. دوست ندارم اون طوري در موردم فکر بشه.

روزبه توي عرش سیر می کرد؛ همه ي حرف هاي مهرانا را پاي نجابتش می گذاشت. براي همین گفت:

- هیچ کس چنین فکري نمی کنه. حالا می شه اون اخمات رو باز کنی؟

پس از خرید از سوپرمارکت، میوه فروشی و گوشت براي کباب، سوار ماشین شدند و به سمت ویلا حرکت کردند.
مهرانا ناخواسته صالح را با روزبه مقایسه می کرد. صالح موقع خرید بی حوصله بود و اجازه می داد او هر کاري دلش می خواهد و هر چه را

می خواهد، بردارد. اما روزبه کنارش می ایستاد و بادقت به اجناس و تاریخ انقضا و تولیدش توجه می کرد. ناخواسته با خودش گفت:

«! این پسره کلا خاله زنکه »

- ساکتی مهرانا؟

مهرانا بی هوا پرسید:

- تا حالا دوست دختر داشتی؟ یا ... داري؟

romangram.com | @romangram_com