#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_245
اما ناگهان فکر کرد:
«. خره این بهترین فرصته؛ موبایلش رو می گیري و زنگ می زنی به صالح »
اما براي اینکه روزبه را پر رو نکند، گفت:
- البته چون من به رشته ي معماري علاقه دارم، بد فکري هم نیست. اون صمیمیت رو می گم!
روزبه با خنده گفت:
- مگه تو تجربی نخوندي؟
سوتی داده بود، اما بی اعتنا گفت:
- می گم از مامانم اجازه گرفتی؟
- بله خیلی هم خوشحال شد. می گم مهرانا چقدر بامزه حرف می زنی!
مهرانا گر گرفت. فکر کرد با این ندید بدید بازي مادرش، همه فکر می کنند او ترشیده است.
- فکر کنم مامانتم دوست داره با هم صمیمی بشیم!
مهرانا با لحنی عصبی گفت:
- که چی بشه؟
romangram.com | @romangram_com