#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_242
- بیا با هم بریم خرید؛ خواهش می کنم!
یک لحظه فکري به ذهن مهرانا آمد. فکر کرد شاید اگر کمی با روزبه صمیمی تر شود بد نباشد؛ قضیه ي صالح را به او بگوید و از روزبه
بخواهد موبایلش را در اختیارش بگذارد. از این اندیشه خوشحال شد، با این حال رغبتل نشان نداد و گفت:
- خودت باید اجازم رو از مامانم بگیري ها!
روزبه با خوشحالی گفت:
- باشه باشه.
- درضمن ...
- چی؟
- من با همین تونیکی که تنمه میام و مانتو نمی پوشم؛ گرمه!
روزبه گفت:
- من اصلا از این اخلاقا ندارم که بی خودي به خانم ها گیر بدم لباست مناسبه! پس من برم از مامانت اجازه بگیرم.
- منم می رم کنار ماشین. راستی روز ... آقا روزبه با این دو تا شاداب چه کنیم؟
مقصودش آرزو و رامین بود.
روزبه خندان گفت:
romangram.com | @romangram_com