#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_241

مهرانا جدي شد.

- نه، حسش نیست!

- خواهش می کنم!

مهرانا کاملا رو به رویش ایستاد و با لحنی مشکوك گفت:

- ببینم تو که قصد نداري به من پیشنهاد دوستی بدي؟

روزبه حیرت زده گفت:

- دوستی؟

و خندید.

مهرانا روي تخته سنگی نشست و گفت:

- جک گفتم؟

- ما خانوادگی با هم دوستیم دیگه، دوستی چیه؟ مثلا یواشکی دوست بشیم؟

- مثال زدم آقا روزبه! حالا بفرمایید برین خرید!

روزبه دوباره با حالت التماس گونه اي گفت:


romangram.com | @romangram_com