#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_240

- پس چرا نرفتی توي آب؟!

صداي روزبه مهرانا را حسابی ترساند.

- ببخشید ترسوندمت؟

مهرانا ناخواسته به رویش لبخند زد:

- قبض روح شدم!

- به چی فکر می کردي؟

مهرانا چشمانش را باریک کرد و بی رودربایستی گفت:

- به اینکه شما الان باید توي سوپرمارکت باشید!

روزبه خندید. مهرانا فکر کرد قشنگ می خندد، راحت می خندد، اما صالح بیشتر لبخندي کنج لبش داشت.

- خب می خواستم برم اما ...

مهرانا منتظر نگاهش کرد.

روزبه سریع گفت:

- می شه با هم بریم؟!


romangram.com | @romangram_com