#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_239
هوا روشن و شرجی، اما دلچسب بود. کم کم زیبایی ساحل، صداي شادمانه ي مسافران تابستانه و شوخی و خنده هاي آرزو، یخ مهرانا را باز
کرد. فریده همراه سه فرزندش بود، چرا که میثم گلزار تا عصري خودش را می رساند.
مهرانا و نسرین نمی دانستند برنامه ي ویلا و شمال نقشه ي روزبه و خانواده اش بود، چرا که شیفتگی روزبه نسبت به مهرانا روز به روز
بیشتر می شد و دیگر طاقتش طاق شده بود. همه ي بی محلی ها و سردي هاي مهرانا را پاي نجابت و وقارش می گذاشت و از آنجا که
احساساتش خیلی قوي و داغ بود، حس می کرد فقط ازدواج می تواند نیازش را برآورده کند. قبلا می خواست صبر کند، اما دیگر نمی
توانست؛ این دختر جذاب و خوش هیکل بدجوري خواب خوش و خیال آسوده را از چشمانش ربوده بود.
فکر کرد کار، خانه و ماشین که دارد و از آن مهم تر دیگر نمی توانست غریزه اش را سرکوب کند. از بس مغرور و مشکل پسند بود اهل
دوستی هم که نبود، پس چرا دست دست می کرد! این روزها همه ي فکر و ذکرش تسخیر مهرانا بود.
نزدیک غروب، روزبه براي خرید بیرون رفت و میثم هم از تهران رسید. آرزو، رامین و مهرانا هم به طرف ساحل رفتند، گرچه نقشه
کشیده بودند تا روزبه و مهرانا جدي تر از قبل با هم حرف بزنند، اما مهرانا جدي بود و روزبه می خواست او را گیر بیندازد.
همین که کنار ساحل رسیدند، آرزو و رامین با لباس خودشان را به آب زدند. ساحل که حالا خنک تر شده بود، حسابی شلوغ بود. مهرانا
ترجیح داد کنار ساحل قدم بزند؛ داشت فکر می کرد شاید بشود تلفن پیدا کرد و زنگی به صالح زد. آخرین تماسش از خانه ي مامان زري
بود. مهرانا دلتنگ بود و صالح عصبانی که چرا این قدر دیر زنگ زده! اما در همین تماس کوتاه هم حرف خاصی رد و بدل نشد.
romangram.com | @romangram_com