#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_238
محبت آمیزي نثار روزبه کرد.
از او خوشش آمده بود؛ همه ي خصوصیات داماد دلخواهش را داشت. نجیب، متین و مودب که بود؛ قیافه اش چیزي کم نداشت، تحصیل و
ثروت را هم که به اندازه اش داشت؛ دیگر چه می خواست؟! مهم تر دوستش فریده بود که بارها با زبان بی زبانی از مهرانا خواستگاري
کرده بود. لبخندي کنج لبش نشست با خودش گفت:
«! مهرانا باید با یکی مثل این ازدواج کنه »
و از تصور اینکه یک روز صالح را کنار دخترش ببیند، چندشش شد. نمی دانست پس از چهار ماه دل دخترش هنوز بی تاب پسر همسایه ي
خانه ي قبلی شان است. خانه اي که سر جمع بعد از عید دو شب را هم در آن نگذراندند.
مهرانا کاملا تحت کنترلش بود؛ موبایل نداشت و تلفن خانه بعد از رفتنش به سر کار جمع می شد. براي پیش دانشگاهی اش سرویس می
گرفت و شب ها هم براي شیفت شب حفاظ را به رویش قفل می کرد و دوربین مدار بسته را هم از اول مهر نصب می کردند.
ویلاي خانواده ي گلزار در چالوس، نزدیک دریا بود. به محض پیاده شدن از ماشین آرزو به دنبالش آمد، دستش را گرفت و همراه او و
رامین به کنار دریا رفتند. مهرانا توي دلش گفت:
الانه که پسره بیاد! اه آویزون! »
اما نیم ساعتی گذشت و خبري از روزبه نشد. کمک می کرد تا اسباب ها از ماشین خارج شود و به ویلا منتقل گردد.
romangram.com | @romangram_com