#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_237
اینکه مودب و خوش قیافه بود اما از طرز نگاهش خوشش نمی آمد. اصلا از این تیپ پسرها بیزار بود. سوسول و لوس! و هی می خواست
خودش را با او هم کلام کند، اما بدترش اینجا بود که او به ناچار مجبور به حفظ ظاهر می شد، با او حرف و گاهی لبخند هم رد و بدل می
کرد.
نسرین عاقبت بی طاقت و عصبی غر زد:
- چته مهرانا؟ این بندگان خدا بد کردن ما رو دعوت کردن ویلاشون؟
- می خواستن نکنن؟
- مامان من از اینا بدم میاد. مخصوصا که از پسرشون! تعجبم از شماست که چطور به این پسره آلرژي ندارین؟
نسرین حرصی شد و گفت:
- مامان جان تقصیر از شما نیست، کلا بد سلیقه شدي. از هر چی آدم شرت و شلخته ي بی سواده، خوشت میاد!
- مامان!
نسرین خندید و با لحنی صلح طلبانه گفت:
- جون مامان، اذیت نکن! می دونی چند وقته نیومدم بیرون؟ خسته شدم دیگه، داشتم حس می کردم رباتم! عوض این که خوش باشی، با
اخم و تخم داري ضد حال می زنی!
مهرانا دوباره متوجه روزبه شد که در حال سبقت از آن ها بود. عمدا صندلی اش را خواباند تا حداقل او را نبیند. نسرین عوض مهرانا لبخند
romangram.com | @romangram_com