#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_233
- آخه پسر خوب، تو کجا دختر منو دیدي؟ می دونی ممکنه چه اتفاقی بین اونا بیفته!
صالح بدتر از نسرین مستاصل و نگران گفت:
- باور کنید خانم سهیلی من از همون وقتی که شما قدغن کردین و بعدم خونه رو فروختین و رفتین، تا امروز صبح دیگه با دخترتون نه
تماس داشتم و نه دیده بودمش. من حتی نمی دونستم اون ازدواج کرده! امروز صبح یکهو با اون سر و وضع آشفته اومد مغازه! حتی پول
ماشین دربستی که گرفته بود رو نداشت. منظورم اینه که اون یکراست اومده بود پیش من و یه حرفایی در مورد دزدیده شدنش زد. با اون
سر و وضع و پیشونی باد کردش ... خب منم ...
نسرین اه بلندي کشید و گفت:
- به خدا موندم؛ نمی دونم چی بگم!
- حالا چی شد؟ اون آقا ... نامزد ...
- نامزدش نیست؛ شوهرشه. یک ماهی هست ازدواج کردن، اما براي من عجیبه که چطور فقط شما توي ذهنش موندین. آخه می دونید ...
مهرانا دي ماه پارسال تصادف بدي کرد و دچار فراموشی شد. بیست و سه روز توي کما بود و وقتی به هوش اومد هیچ کس رو نمی
شناخت.
صالح حیرت زده گفت:
- یعنی تا امروز صبح این حالت فراموشی رو داشت؟
romangram.com | @romangram_com