#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_232
به محض اینکه نسرین از رفتن مهرانا و روزبه مطمئن شد، دربست گرفت و خودش را به کلانتري رساند. باید قبل از روزبه با صالح حرف
می زد. توي راه مدام با خودش فکر می کرد:
«؟ این پسره دیگه از کجا پیداش شد؟ یعنی جدا مهرانا رفته دنبالش »
از افکار گوناگونی که یک باره به مغزش هجوم آورده بود، کلافه بود. اما بیشتر ناراحتی اش از بابت رفتار روزبه بود. از عروسی آن دو فقط
یک ماه می گذشت و با اتفاق امروز همه ي باورش را نسبت به روزبه از دست داد!
به نظرش او دیگر آن پسر خوش خلق و متین گذشته نبود، اما به دلش نهیب زد:
اون بدبخت چه تقصیري داره؛ دختره ي خنگ رفته دست پسره رو گرفته آورده و هی اسمش رو صدا می زنه! خب شاید منم جاي روزبه »
«! بودم بدتر از این رفتار می کردم
و باز همه ي کاسه کوزه ها سر صالح شکست.
در اداره ي پلیس پس از کلی صحبت و التماس با مسول پرونده ي صالح، بالاخره اجازه یافت او را ملاقات کند. دلشوره داشت و می ترسید
که مبادا سر و کله ي روزبه پیدا شود و اوضاع پیچیده تر از قبل شود.
صالح با دیدن نسرین نفس عمیقی کشید. برخلاف انتظارش بسیار مودبانه سلام و احوالپرسی کرد و حال مهرانا را پرسید. لحن مودبانه اش
آتش خشم نسرین را سرد کرد و با رنجشی خاص گفت:
romangram.com | @romangram_com