#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_231


- همش تقصیر منه. من نباید با تو ازدواج می کردم ... نباید!

مهرانا که حسابی به دست روزبه شکنجه شده بود، از صبح هم چیزي نخورده بود و سردردش هم شدت گرفته بود، همان جا بی حال توي

راهرو کنار دیوار از حال رفت. دقایقی سپري شد که روزبه از سکوت مهرانا سر بلند کرد و او را دید که معصومانه کنار دیوار افتاده. روي

صورت سفیدش رد انگشتانش به وضوح دیده می شد و علاوه بر پیشانی ورم کرده اش، زیر چشمانش هم باد کرده بود. دلش لرزید و

برخاست تا او را که بیهوش شده، به اتاق خواب برساند. او را روي کاناپه خواباند، آب قند غلیظی درست کرد و به زور توي حلقش ریخت.

با صداي زنگ تلفن در اتاق را به رویش قفل کرد.

مادرش نگران و عصبی پشت خط بود.

- چی شده روزبه؟ نسرین خیلی نگرانه؛ با نیلوفر دعواتون شده؟

- نه مامان، به دوستتون هم بگید نگران نباشه. مهرانا توي اتاقش استراحت می کنه و دیگه هم به من زنگ نزنید؛ سرم درد می کنه!

- اي بابا چته روزبه؟ دلم داره از حلقم در میاد آخه چی شده؟!
- مامان ولم کنید، خواهش می کنم!

و گوشی را قطع کرد.

***


romangram.com | @romangram_com