#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_230
- یه ... یه سال پیش؟
چشمان غضبناك روزبه، هراسانش کرد:
- شش ماه قبل؟
روزبه با دست دیگرش چانه اش را گرفت و گفت:
- دروغ نگو! نگو که یادت نیست؟ چطور یادته من شوهرتم و اسمم چیه؛ چرا الکی دروغ می گی؟! از کی با اون مرتیکه رابطه داري؟ بگو ...
بگو نیلوفر!
مهرانا فریاد دردمندانه اي کشید و از سر عجز فریاد زد:
- نمی دونم من تو رو نمی شناسم. به خدا ... به قرآن من فقط صالح رو می شناسم. اونو یادمه ... بوتیکش رو توي چهار راه یادمه! تنها چیزي
که از تو یادمه صبح بود! صبح بالاي سرم گفتی وقتی شب برگردي یه بلایی سرت میارم. من ترسیدم، فکر کردم منو دزدیدي و رفتم به
صالح بگم تا کمکم کنه ... اون بود که گفت یک ساله اصلا منو ندیده! من به خدا هیچی نمی دونم، تو رو خدا ولم کم، بذار برم!
روزبه بی رمق و عاصی از خشمی که مهار نمی شد، از مقصري که نمی دانست کیست، از بی خبري مهرانا که برایش خیلی سنگین بود، از
حقایقی که می بایست سر در می آورد؛ او را رها کرد. هیکلش را به تن دیوار تکیه داد، روي زمین سر خورد و با حالت رقت انگیزي به
گریه افتاد.
romangram.com | @romangram_com