#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_234


- بله؛ می دونید چقدر طول کشید تا تونستیم اون رو با محیط جدید زندگیش، با دوستان و فامیلا آشنا کنیم؟ هیچی یادش نبود، هیچی! از

درس و مشقش هم عقب افتاد.

صالح از مکث نسرین استفاده کرد و پرسید:

- یعنی شما توي همین حالت فراموشی اونو شوهر دادین؟

نسرین روي صندلی رو به روي صالح نشست و گفت:

- مهرانا و روزبه از مرداد نامزد شدن! البته یه خواستگاري غیر رسمی و قرار شد مراسم اصلی باشه براي عید و بعد از قبولی مهرانا که اون

اتفاق افتاد؛ اما روزبه قبل از عید اصرار کرد با مهرانا ازدواج کنه. گفت مهرانا چیزي یادش نیست من که یادمه، پس می خوام زودتر باهاش

ازدواج کنم! منم خب ... دیدم مهرانا بهش علاقمند شده ... چطور بگم ...

صالح سرش را پایین انداخت و نسرین با شرمساري ادامه داد:

- تا قبل از تصادفش هنوز توي فکر شما بود، اما بعد از تصادف و نزدیکی بیش از حد روزبه و رفت و آمدهاش، دیدم خیلی بهش توجه

نشون می ده. خب منم فکر کردم به هر حال اونا که با هم نامزدن و مهرانا مرداد بهش جواب مثبت رو داده، پس اجازه دادم ازدواج کنن. تا

امروز صبح که این اتفاق افتاد.

نفسی تازه کرد. براي تمدد اعصاب چشمانش را به هم فشرد و عاقبت گفت:

romangram.com | @romangram_com