#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_228

- از کجا این صالح رو می شناسی؟ از کی باهاشی لعنتی؟

- همسایمون بود! می گه قبلا ... گفت یک سال پیش ...

حرف هاي نسرین را به خاطر آورد و ادامه داد:

- از من خواستگاري کرده بود.

روزبه فریادش را خورد و با صدایی که دو رگه شده بود، گفت:

- صبح کجا رفتی؟ چطور پیداش کردي؟ اصلا چرا رفتی؟!

- من ... تو رو خدا ... من فکر کردم تو ... منو دزدیدي! رفتم پیش صالح که ... بهم کمک کنه. تو رو خدا بگو تو کی هستی؟ آخه چرا می

خواي منو بزنی؟

روزبه کمربندش را روي زمین انداخت و در حالی که به سمتش هجوم می برد، پی در پی به صورتش سیلی می زد. انگار می خواست او را از

خواب یا این عالم فراموشی بیدار کند. صداي ناله ها و ضجه هاي مهرانا دلش را نرم نمی کرد و فقط حس خیانت و بی وفایی دلش را می

سوزاند. بدتر از همه این که مهرانا یک ریز می گفت:

- دیوونه ولم کن! تو کی هستی که منو می زنی؟ می رم پیش پلیس! ولم کن، می خوام برم!

ولی زور روزبه که بر اثر خشم و عصبانیت بیشتر شده بود، مهرانا را عاقبت وادار به تسلیم کرد.


romangram.com | @romangram_com