#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_227


مهرانا با ترس و التماس گفت:

- تو رو خدا آقا، ولم کن!

روزبه طاقتش تمام شد و توي آسانسور یکی توي گوشش خواباند و در حالی که از خشم دندان هایش را به هم می سایید، گفت:

- یه طوري ادبت کنم که کلا حرف زدن از یادت بره. منو دور می زنی؟ اون یارو کی بود، هان؟ فاسقته؟!

«؟ فاسق » مهرانا فقط گریه می کرد؛ این قدر ذهنش خالی و تهی بود که حتی معناي واژه ها را هم از یاد برده بود
آن لحظه جز صورت صالح، قرارهایشان توي عید، حرف ها و لحظه هاي گرمشان، چیزي به یادش نبود. اصلا فقط تصویر صالح را توي آن

آپارتمان به خاطر داشت.

روزبه او را مثل پر کاه داخل خانه انداخت و مهرانا با دیدن ژست ترسناکش که داشت کمربندش را بیرون می کشید، پا به فرار گذاشت؛ اما

نمی دانست کجا برود. درها را یکی یکی باز می کرد، اما روزبه خونسردانه حرف می زد:

- کی بود اون یارو؟

- تو رو خدا ...

- می گم کی بود؟

- صالح!


romangram.com | @romangram_com