#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_226
- ببخشید مامان اما من صبح مهرانا رو به شما سپردم و ظهر با یه مرد غریبه با یه مرتیکه ي غول تشنگ پیداش کردم. دستتون درد نکنه،
نگران نباشید می تونم بفهمم حالش خوب نیست، اما باید بفهمم اون پسره کیه؟ چطور مهرانا فقط اون رو یادشه، اما منو که شوهرشم،
محرمشم یادش نیست؟
نسرین این بار دلخور شد. بی اعتنا به مهرانا از ماشین پیاده شد و خداحافظی سردي کرد.
روزبه کوچه را دنده عقب گرفت و بی اعتنا به مهرانا که از ترس کنج ماشین می لرزید و لال شده بود، غرولند کنان گفت:
- آره من خرم! بسپرمش دست تو که تا شب داستاناي دروغی رو یادش بدي و شب که شد تحویل من بدي! بعد من خر نفهمم چی به چی
بود؟
سرعت سرسام آور ماشین، مهرانا را قبض روح کرده بود و روزبه این را می دانست. اما حس خشمش هر لحظه بیشتر می شد.
جلوي خانه موبایلش زنگ خورد، با دیدن شماره ي مادرش پوزخندي زد و خطاب به مهرانا گفت:
- هاه! ننت زنگ زده به مادر من تا آمار بگیره! می ترسه یه بلایی سر دختر نازنازیش بیارم! خیال برش داشته، امشب می کشمت!
مهرانا بی پناه و بی دفاع به او زل زده بود و فقط اشک می ریخت. روزبه پیاده شد، دستش را گرفت و بی رحمانه او را از ماشین بیرون
کشید. همان طور که او را داخل ساختمان می برد غر زد:
- چطور روت شد با این سر و و ضع راه بیفتی توي خیابون!
romangram.com | @romangram_com