#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_225
نسرین کاملا متوجه حالش بود. با ترس و اضطراب رو به مهرانا گفت:
- مهرانا جان منو نمی شناسی؟
روزبه مداخله کرد و با طعنه گفت:
- مامان جان شما چرا این قدر خوش باورین؟! این منو گذاشته سر کار!
نسرین متوجه کنایه ي تلخش شد؛ البته حق داشت، اما دیگر جدي جدي داشت نگران می شد. یعنی مهرانا براي بار دوم دچار فراموشی
شده بود؟
نزدیک خانه، نسرین با لحنی آرام و ملایم گفت:
- روزبه جان شما خسته اي و عصبانی؛ کار هم که داري، برو من خودم مراقبش هستم! شب میاي با هم حرف می زنید! راستش فکر می کنم
باید مهرانا رو ببریم پیش دکترش، می ترسم اون ضربه ...
روزبه خیلی سعی کرد خویشتن داري اش را حفظ کند.
- می بخشید مامان، من کاري ندارم و خسته هم نیستم. شما بفرمایید، این مسئله کاملا مربوط به منه! خودم نیل ... مهرانا رو می برم پیش
دکتر.
- آخه مامان شما الان عصبی هستی، من پیشش باشم بهتره!
روزبه این بار مستقیم به صورت نسرین چشم دوخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com