#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_222


صالح بی حوصله گفت:

- داداش ما رو بی خیال شو؛ دمت گرم!

سرش را به دیوار تکیه زد و یک آن با خودش گفت:

«!؟ یعنی چی؟ یعنی مهرانا شوهر کرده؟ نامزده، یا عقده »

و این بار با غمی ناگفتنی زمزمه کرد:

- هر چی بود تموم شد. مهرانا شوهر کرد!

ما قسمت هم » مهرانا به واقع اولین و آخرین عشقش بود. فکر نمی کرد قصه شان شروع نشده تمام شود و فقط می خواست با این جمله که

خودش و احساسش را گول بزند. یک لحظه با خودش گفت: « نبودیم

«! یا خدا نکنه سر این اتفاق پسره طلاقش بده! من چرا لال شدم و باید به شوهرش می گفتم مهرانا فراموشی گرفته »

چقدر شنیدن این حرف دلش را لرزانده بود! «؟ ما باز هم با هم می مونیم » و ناخواسته بغضی تلخ گلویش را فشرد. یاد حرف مهرانا افتاد

باور نمی کرد، اما قطره اشکی از چشمانش ریخت که زود پاکش کرد. هرگز نباید این دختر را توي زندگیش راه می داد!

***

روزبه فقط می خواست خیابان ها را بشکافد و به خانه برسد. آن از دیشب، آن از صبح و این هم از حالا!

romangram.com | @romangram_com