#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_221

صالح هیچ گاه خودش را در چنین موقعیتی ندیده بود؛ واقعا ترسیده بود و دست و پایش را حسابی گم کرده بود. با دستپاچگی گفت:
- من که گفتم! من ...

روزبه دیگر تاب نیاورد و یقه اش را گرفت و در عرض چند دقیقه دورشان را آدم پر کرد. نسرین نمی دانست حال مهرانا را جا بیاورد یا به

داد دامادش روزبه برسد؛ البته بیشتر دلش می خواست بداند صالح وسط این ماجرا چه کار می کند؟!

چهل دقیقه بعد صالح طی شکایت روزبه توي بازداشتگاه نیروي انتظامی بود. هر چه عجز و لابه کرد فایده اي نداشت. از طرفی از دست

مهرانا عصبانی بود و از طرفی هم می دانست او تقصیري ندارد. تنها کاري که توانست انجام دهد تماس با مغازه بود؛ البته توضیح نداد

کجاست و فعلا باید منتظر می ماند. اما خب از ایما و اشاره ي نسرین فهمید که تنها راه نجاتش از این مخمصه اوست.

توي بازداشتگاه غیر از او دو نفر دیگر هم به جرم حمل مواد دستگیر شده بودند. گوشه اي نشست و نفسش را با حرص بیرون داد. یکی از

دو متهمی که توي بازداشتگاه بودند رو به صالح گفت:

- داداش به خاطر چی افتادي این تو؟

صالح ابرویش را بالا داد و فکر کرد:

«! حالا باید جواب این مفنگی رو هم بدم »

دوباره همان شخص گفت:

- با این یال و کوپال بهت میاد اهل دعوا معوا باشی؛ هان؟!

romangram.com | @romangram_com