#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_219
دوباره نگاه خصمانه ي روزبه به سمت مهرانا کشیده شد.
- چی می گه این آقا؟
نسرین بالاخره نیرویی گرفت و گفت:
- روزبه جان بهتره بریم یه جاي خلوت تر صحبت کنیم.
و با نگاهش به پرستارها اشاره کرد.
روزبه دوباره جلو رفت تا دست مهرانا را بگیرد، اما از حالت مهرانا پیدا بود اصلا قصد همراهی با او را ندارد؛ براي همین نسرین پیش قدم
شد و با صدایی آهسته که از خشم می لرزید، زمزمه کرد:
- راه بیفت دختر جان بریم تو حیاط. نیل ... مهرانا!
همین که پایشان به جایی خلوت رسید. روزبه با خشمی که به زور کنترل می کرد، داد زد:
- تو زن منو از کجا می شناسی؟
و رو به مهرانا گفت:
- این یارو کیه؟
مهرانا نگاهی به صالح انداخت و با حالتی بین ترس و پرخاش گفت:
romangram.com | @romangram_com