#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_218


صالح خواست کنار برود، انگار یک چیزهایی دستش آمد، اما مهرانا مثل سایه کنارش بود.

روزبه جست زد و دست مهرانا را گرفت.

- هیچ معلوم هست کدوم قبرستونی رفتی؟! این چه سر و وضعیه؟!

صالح خدا خدا می کرد مهرانا آشنایی ندهد، چون نسرین با چشمک و اشاره حالی اش کرد سکوت کند. اما مهرانا کار را خراب کرد.

- ولم کن دزد روانی! صالح تو رو خدا چرا ماتت برده؟ می گم دزدا اینان؟!

روزبه تازه متوجه صالح شد. خوب براندازش کرد و بی آن که دیگر محلی به مهرانا بدهد، پرسید:

- ببخشید شما رو به جا نیاوردم؟

- م ... م ... من، خب من ایشون رو توي خیابون پیدا کردم. یه ضربه به سرش خورده بود، آوردمش بیمارستان. بعد ... اینجا پرستارا

شناختنشون و دیگه زنگ زدن ... شما هم که اومدین!

روزبه با شک و ظن پرسید:

- تو همین یکی دو ساعت این قدر صمیمی شدین که خانم بنده شما رو به اسم صدا می زنه؟
صالح بی اختیار گفت:

- خانم شما؟


romangram.com | @romangram_com