#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_217
تقریبا بیست دقیقه اي گذشت؛ صالح و مهرانا فارغ از زمان و مکان گرم گفتگو بودند، البته صالح سعی می کرد از حال حرف بزند. حرف
هاي تلخ گذشته حتما مهرانا را می رنجاند!
در همان حین در باز شد و زن و مرد جوانی وارد شدند. صالح مادر مهرانا را شناخت.
رنگ از روي نسرین پرید. صالح گفت:
- پاشو جوجو مامانت اومد!
مهرانا با ترس و لرز برخاست و یک جوري که انگار می خواست پشت سرش سنگر بگیرد، قرار گرفت. صالح زیر لبی گفت:
- نکن مهرانا صاف وایستا بابا، مامانت با ...
تازه نگاه صالح به سمت پسر کشیده شد. بدون عینک هم او را می شناخت؛ خودش بود، پسر همکار مادر مهرانا. خیلی جذاب تر، شیک تر
و البته با توپ پر آمده بود.
روزبه از نزدیکی بیش از حد مهرانا به صالح عصبی شد و گفت:
- بیا این ور ببینم!
مهرانا وحشت زده رو به صالح گفت:
- دزدا همینا هستن. به خدا صالح!
romangram.com | @romangram_com