#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_216

- چی؟ بري؟

- آره دیگه!

- نه صالح تو رو خدا نرو!

- ا یعنی چی؟ بابا دختر خوب مامانت سایه ي منو با تیر می زنه. الان میاد ما رو می بینه شر به پا می شه!

مهرانا ملتمسانه گفت:

- صالح خواهش می کنم تنهام نذار. اصلا من که مامانم رو نمی شناسم از کجا معلوم مامانم میاد؟ شاید همون دزدا بیان! چه می دونم، شاید

یکی بیاد خودش رو جاي مامانم جا بزنه!

صالح کمی فکر کرد و گفت:

- آره حق با توئه! باید در مورد اون مخ تاب خوردتم یه چند کلام باهاش حرف بزنم!

با این حرف مهرانا تازه یاد سرش افتاد و بی هوا گفت:

- آي سرم!
صالح با نگرانی گفت:

- چی شدي؟ می خواي بگم پرستارا ببیننت؟

***

romangram.com | @romangram_com