#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_215
- چی شد؟
صالح بی اعتنا گفت:
- یعنی تو هیچی یادت نیست؟
مهرانا عاصی و خسته از این پرسش عذاب آور گفت:
- به قرآن نه! حالا چی می شه؟
- هیچی زنگ زدن به مامانت بیاد.
- یعنی مامانم می دونه منو دزدیدن؟
صالح گفت:
- نمی دونم، اما فکر می کنم خیلی نگرانتن، چون به یکی زنگ زدن که مامانت رو خبر کنه بیاد؛ همچین که اسمت رو شنید گفت نگهش
دارین الان می گم مادرش بیاد.
صالح مکثی کرد و گفت:
- خب ... من دیگه ... برم!
مهرانا وحشت زده گفت:
romangram.com | @romangram_com